العلامة المجلسي

235

حياة القلوب ( فارسي )

حضرت أو را جوابي نفرمود وبه خواب رفت ، پس در خواب ديد كه ملكي به أو گفت : اى محمد ! محزون مباش وچون فردا شود امر كن قوم خود را كه بار كنند ودر كنار وادى بايست چون بيني كه مرغ سفيدى پيدا شود وبه بال خود خطى بر روى آب بكشد به دولت واقبال به روى آن آب از پى بىآن نشان بال روان شو وبگو : بسم اللّه وباللّه ، وأصحاب خود را امر كن كه ايشان نيز اين كلمه را بگويند پس هركه بگويد سالم بگذرد وهركه نگويد غرق شود . پس آن حضرت از خواب برخاست وشاد ومسرور وامر فرمود ميسره را ندا كند كه مردم بار كنند ، وميسره بارهاى خود را بر شتران بست ومردم به ميسره گفتند كه : ما چگونه از اين آب عبور خواهيم كرد واين آبى است كه با كشتى عبور از آن مشكل است ؟ ! ميسره گفت : من مخالفت محمد نمىكنم ، شما خود اختيار داريد . پس آن حضرت بر كنار وادى ايستاد ناگاه مرغ سفيدى پيدا شد واز قلهء كوه پرواز كرد وبه بال همايون فال خود خط سفيدى بر روى آب كشيد كه نشانش بر روى آب پيدا بود ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت : بسم اللّه وباللّه وروان شد وآب به نصف ساقش نرسيد وندا فرمود كه : همه بگوئيد بسم اللّه وباللّه واز عقب من بيائيد وهركه اين كلمه را بگويد نجات يابد وهركه نگويد هلاك شود ، پس همه اين كلمه را گفتند وروان شدند وسالم بيرون آمدند به غير دو كس يكى از بنى جمح وديگرى از بنى عدى پس آن دو تا نيز روان شدند ، يكى بسم اللّه گفت ونجات يافت وديگرى بسم اللات والعزّى گفت وغرق شد . پس أبو جهل گفت كه : اين سحرى بود عظيم ؛ وديگران گفتند كه : اين سحر نيست وليكن محمد گراميترين خلق است نزد پروردگار خود ؛ پس حسد أبو جهل زياد شد ودر اثناى راه أبو جهل به چاهى رسيد وبه أصحاب خود گفت كه : مشكهاى خود را پرآب كنيد وپنهان كنيد تا آنكه چاه را انباشته كنيم وچون قافلهء بني هاشم به اينجا برسند وآب نباشد از تشنگى هلاك شوند وسينهء من از غم محمد آسايش يابد زيرا كه مىدانم اگر أو از اين سفر سالم به مكة برگردد بر ما تفوّق بسيار خواهد خواست ومرا تاب آن نيست . پس چون مشكها را پر كردند وچاه را انباشته كردند خود با أصحاب خود روانه شد و